Shadow of the Colossus؛ نوستالوژی افسانه ای

اواخر سال ۲۰۰۵ بعد از چهار سال بی خبری از تیم آیکو «Team ICO» بازی دوم این تیم برای کنسول افسانه ای سونی یعنی پلی استیشن ۲ عرضه شد، سایه ی کلسوس «Shadow of the Colossus» دومین بازی این گروه با رهبری فومیتو اودا بود که توانست استانداردهای هنری جدیدی در صنعت بازی خالق کند و مرزها را کمی جا به جا کند. بسیاری؛ سایه ی کلسوس «Shadow of the Colossus» را ادامه معنوی آیکو می دانند، این دو بازی هر دو از زبان خود ساخته ای که توسط این تیم بازی طراحی شده بود استفاده می کردند و داستان بازی توسط این زبان روایت میشد.

داستان سایه ی کلسوس «Shadow of the Colossus» در مورد قهرمانی به نام «واندا» است که برای بازگرداندن معشوقه اش «مونو» به حیات سرزمین ممنوعه قدم می گذارد و تنها همراه او در این مسیر اسبی به نام «آگرو» است. اوج روایت داستانی بازی زمانی شکل میگیرد که قهرمان قصه ما یعنی واندا برای بازگرداندن زندگی به بدن بی جان مونو باید شانزده کلسوس را از پای دربیاورد. قدی کوتاه و لباس سفید به تن داشت، روی لباسَش نقوش غریبی به رنگ خاکستری دیده میشد که به آن جلوه ای دیگری بخشیده بود.

با پاهای برهنه و نحیف خود، در سراشیبی تپه میدوید تا بعد از چند دقیقه پیاده روی به دشتی پر از گل های سپید رسید. شروع کرد به دویدن، گل ها هر کدام به اندازه یک کف دست بودند؛ ارتفاع آنها از «آدناو» بلندتر بود و فضای پر احساسی را برایش ایجاد کرده بود. پسر بچه ای با موهای مشکی بلند که تا قوس کمرش پایین آمده بود در این میان دیده میشد، سر بندی بر پیشانی بسته بود که وسط آن توتم قبیله اش نقش بسته بود و با  اسبی که به همراه داشت، در این دشت پر از گل بازی میکرد.

آدناو در میان دشت میدوید تا به تپه ای رسید، نفس اش به شماره افتاد و آرام آرام شیب تپه را بالا میرفت، نور خورشید دشت را روشن کرده بود؛ در بالای تپه کُمُون کوچکی قرار داشت که فقط یک بازمانده داشت. پیرمردی تنها به نام آدروی، آخرین بازمانده قبیله متحدی که محافظین سرزمین ممنوعه بودند. آدناو به پیرمرد رسید، با موهایی مُجعَد و بلند که یکدست سفید بودند، او همیشه از آمدن به اینجا منع میشد ولی روح ماجراجویی در او حلول کرده بود تا قدم هایش را مصمم تر از گذشته بر دارد.

با نگاهی ماجراجویانه؛ چین و چروک های عمیقی در چهره پیرمرد دیده میشد که تمام صورتش را پوشانده بو د وحکایت از عمر طولانی او داشت. چشم هایی که با شنیدنِ کوچکترین صدایی در حدقه به سرعت حرکت می کردند. آدناو ترسید، کنار دست آدروی یه ماسک چوبی بود در حال پوسیدن بود، پیرمرد دست خودش را دراز کرد و ماسک را روی صورتش گذاشت و صحبت هایش شروع شد:

«نزدیک تر بیا فرزندم، نترس من علاقه ای به خوردن کسی ندارم، بیا روی این تکه سنگ روبروی من بنشین، بی شک آمده ای تا به راز من پی ببری، اما رازی در کار نیست، ولی می توانم با داستانی سرت را گرم کنم. راستی چرا با همسالان خودت دشت را پر از فریادهایی از سر ذوق نمی کنی، بیا نترس؛ چهره تو مرا یاد گذشته انداخت.»

Shadow of the Colossus؛ نوستالوژی افسانه ایآدناو روی تخته سنگ نشست و سعی کرد که از پیرمرد نترسد، به ماسک روی چهره اش خیره شد و چین و چروک های نشسته بر روی صورتش را فراموش کرد، دیگر چیزی از آن کراهت مشخص نبود، جز دو چشم سفید رنگی که تندتند در حدقه جا به جا می شدند. پیر مرد داستنش را ادامه داد:

«چندین سال پیش پسری، عاشق دختری شد، دختری زیبا از طایفه ای قدرتمند، هر ساله در قبایل نبردی برای به دست آوردن دختران برگزار می شد و مردانی برای این منظور باهم رقابت می کردند، نوبت به دختری رسید تا بر سر او نبردهای سختی برگزار شود و در آخر پسر و مردی تنومد در رقابت دختر شدند، نبرد آغاز شد و پسر تمام توانش را به کار گرفت. هنوز چیزی از مبارزه نگذشته بود که پسر نقش بر زمین شد و مرد پیروزمندانه به دور او چرخید، شمشیرش را بالا برد تا پیروزی خود را با ریختن خون پسر جشن بگیرد.»

آدناو از روی تخته سنگ بلند شد و کنار پیرمرد نشست، مثل اینکه دیگر ترسی از او نداشت، تپه مُشرف به یک دره عمیق بود که با کمی دقت میشد صدای شیهه اسبی را شنید که از اعماق آن به گوش می رسید. آدروی از جایش بلند شد، سنگ تکانی خورد، عصایش را به دست گرفت و راهی دره شد. آدناو پشت سر او راه افتاد، پیرمرد آهسته راه می رفت و در میانه راه ادامه داد:

«مرد شمشیرش را بالا آورد تا کار را یکسره کند که ناگهان اسبی خودش را به مرد کوبید و او را نقش بر زمین کرد، پسر حتی ذره ای توان نداشت که از جایش برخیزد، مرد از جایش بلند شد و به سمت اسب حمله برد و از گردنش گرفت و بر زمین کوبیدش، اسب بیهوش افتاد، دیگر مزاحمی نبود تا او را از هدفش دور کند. رسیدن به دختری زیبا که عظمت نگاهش هر مرد پرتوانی را ناتوان می کرد، لنگان لنگان به سمت پسری می رفت که در تلاش بود تا خودش را از زمین جدا کند.

Shadow of the Colossus؛ نوستالوژی افسانه اینفس هایش بریده بریده به گوش مرد میرسید، دیدش تار بود و هنوز جایی را درست نمی دید. دستی به چشمانش فشرد تا بهتر ببیند بالای سر پسر رسید. شمشیر خودش را بالا آورد، وسط سینه او را نشانه رفت، باز هنوز درست نمی دید، سرش را تکانی داد و با فریادی شمشیر را فرود آورد.»

آدروی ایستاد، تکان های دست و پایش بیشتر شد و بی اختیار بر زمین نشست، آدروی دستش را گرفت و کنارش نشست، قطره ای آب روی دست آدناو افتاد، به آسمان نگاه کرد ولی حتی یک لکه ابر هم نبود. مانند تمام روزها، زلال و لاجوردی بود، پیرمرد زیر لب چیزی را زمزمه میکرد، نوایی که آشنا نبود، انگار در سوگ کسی مرثیه می سرود، عصایش را در دست گرفت و به کمک آدناو دوباره روی پایش ایستاد و به مسیرش ادامه داد و داستانش را ادامه داد:

«دختر، پسر را دوست می داشت و هرگز نمی خواست او را از دست بدهد، مرد شمیشرش را فرود آورد، در تمام مدت فریاد می کشید و چشمانش بسته بود، صدای شکافتن تن نحیفی با لبه ای تیز را شنید، چشمش را که باز کرد، شمشیرش بین دو کتف دخترک فرو رفته بود.»

Shadow of the Colossus؛ نوستالوژی افسانه ایآدروی سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت، شمشیر از بین دو کتف دخترک عبور کرد و از میان سینه او بیرون زد، از لبه های شمشیر خون قطره قطره روی صورت پسر می ریخت. مرد شمشیر را بیرون کشید و دختر روی پسر افتاد، آدروی دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و از آدناو رها شد و شروع کرد به فریاد کردن.

«من آدروی هستم، عضوی از قبیله محافظین شمشیر مقدس، در نبردی پر از آز و هوس، دختری بی گناه را کشتم و به همین علت تمام قبایل مرا طرد کردند. مرگ اطرافیانم را یک به یک به چشم دیده ام، چون زنی نداشتم، تنها ماندم و فرزندی مرا نبود و حال که تو به ملاقاتم آمده ای باید حدس بزنم که آخرین نفری. من داستان خود را که عمری عذاب و نفرین نامیرا بودم، به تو می بخشم.»

پیرمرد با تمام توان خودش به سمت انتهای تپه دوید و خودش را به پایین انداخت، هیچ صدایی از او برنخواست، حتی شکستن استخوان هایش به گوش نرسید، آدناو فریاد کشید: «آگرو» …. سپس اسب قهوه ای رنگی پهنای دشت را گذراند و به سمت آدناو آمد، ایستاد و پسر به سختی سوارش شد و از مسیری که آمده بود بازگشت، حال بخش دیگری از زندگی دیرین خود را یافته بود ..

منبع pardisgame
راي شما
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars6 Stars7 Stars8 Stars9 Stars10 Stars
Loading...

نوشته شده در بازی ها,مقالات بازی

آخرین نقد و بررسی ها
بررسی مانیتور Samsung CFG70 27-Inch gaming

بررسی مانیتور Samsung CFG70 27-Inch gaming

تاريخ بررسي: ۲۶ آبان, ۹۶
بررسی کارت گرافیک ASUS ROG STRIX GTX 1060 OC 6GB

بررسی کارت گرافیک ASUS ROG STRIX GTX 1060 OC 6GB

۱۹ مرداد, ۹۶

9.0

بررسی کارت گرافیک Zotac GeForce GTX 1080 Ti AMP! Extreme

بررسی کارت گرافیک Zotac GeForce GTX 1080 Ti AMP! Extreme

۶ مرداد, ۹۶

9.6

بررسی کارت گرافیک Palit GTX 1080 GameRock Premium

بررسی کارت گرافیک Palit GTX 1080 GameRock Premium

۲۶ تیر, ۹۶

9.8

بررسی کارت گرافیک Sapphire Radeon RX 580 Nitro

بررسی کارت گرافیک Sapphire Radeon RX 580 Nitro

۲۳ اردیبهشت, ۹۶

9.2

روزی سگی، شیری را گفت: با من ستیز کن؛ شیر سر باز زد؛ سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من می هراسد. شیر گفت: سرزنش سگان را خوشتر دارم تا شماتت شیران، که گویند چون شیری باشد که با سگی پنجه در پنجه شده

×
بنچمارک بازی Overwatch
شاخه: بنچمارک بازی ها

بنچمارک بازی Overwatch

تــیم گارد3دی

تیم گــارد3دی (Guard3d.com) سعی بر ارائه مطالب متفاوت در زمینه سخت افزار و بازی دارد و امیدوار است در این زمینه بهترین عملکرد را داشته باشد . تیم گـــارد فعالیت خود را به صورت رسمی از تاریخ 2013-10-14 برابر با 1392-07-22 آغاز کرده و تمامی مطالب تولید شده توسط این سایت برای صاحبین آن محفوظ میباشد. کپی مطالب تنها با ذکر نام (Guard3d.com) مجاز است و ما از کپی مطالب بدون ذکر دقیق لینک منبع به صفحه مطلب راضی نیستیم. امیدواریم رضایت شما را جلب کنیم .

شبکه های اجتماعی

کپی رایت 2013 © تمامی حقوق نزد Guard3d محفوظ است | طراحی و کدنویسی توسط hosseincode

error: نمیتوانید کپی کنید!!! فقط لینک صفحه برای آدرس دهی به این مطلب قابل کپی است